فلاش بك و فلاش فوروارد
مدارس ديگر يا مكانهاي ديگر هم به همين ترتيب.از همه بدتر هم تمايلم به ديدار از پادگانهاي مختلفي است كه در طول دوران مزخرف خدمت زير سرنيزه و پرچم چركمرد،در آنها بوده ام.يقين دارم كه حتي لحظه اي دوست ندارم به آن دوران مزخرف برگردم و به قطع و يقين ميدانم كه همانجا بود كه تتمه ميل به زندگي را در من كشت و اخته ام كرد.اما باز هم كششي عجيب دارم كه محل جنايت را از نزديك ببينم و ميخواهد باورتان بشود يا نه عكس هوايي پادگانهايي كه در آنها بسر بده ام را از گوگل ديده و ذخيره كرده ام.
و حالا ميخواهيم از خانه اي كه از وقتي كه يادم مي آيد در آن بوده ام و آنجا بزرگ شده ام براي هميشه بيرون بياييم و به يك عده اي غريبه كه اينجا را خريده اند بسپاريم و برويم.از اين مسيله غمگين نيستم.بلكه با حسادتي عجيب، عصبانيم.اتاق من كه هميشه و از اول اتاق من بوده ميخواهد به دست غريبه اي بيافتد و من ديگر نخواهم توانست كه به اينجا بيايم تا وقتي كه خانه را ساليان بعد بسپرند به پتك تخريبگران تا آپارتماني چند اشكوبه از آن در بياورند.و من در زماني كه اينجا را كوبيده اند بيايم و اتاقم را در بالاي پشت بام جايي كه ديگر نيست پيدا كنم و خودم را ببينم كه در خلا، آونگ ميان زمين و آسمان بر روي تخت نيم خيز شده ام تا همچون ببري كه ميخواهد طعمه اش را بدرد روي كتابي خم شده ام و در حالي كه با دست راست گوشه كتاب را گرفته ام،با دست چپم چربي هاي پهلو و شكمم را چنگ ميزنم.
