تبليغاتX
ابله تپه نشین - فلاش بك و فلاش فوروارد

ابله تپه نشین

شرحی از روزمرگی

فلاش بك و فلاش فوروارد

هميشه حس ترك كردن جايي براي هميشه آزارم ميدهد.دوست ندارم جايي را براي هميشه ترك كنم.دوست دارم بشود حداقل يك بار ديگر پس از ترك آنجا،بتوانم بيايم و آنجا را ببينم.مكانهاي زيادي هست كه دوستشان ندارم ولي از اينكه دوباره نميتوانم بدانجا بروم عصبي ميشوم.مثلا كودكستاني كه در دوران طفوليت به آنجا ميبردندم تا از ترس تنهايي و جدايي از مادرم گريه سر دهم و ساعاتي كسالت بار در پشت ميزهاي چوبي زمخت و  بر صندلي هاي پلاستيكي غير منعطف بنشينم تا ماتحتم درد بگيرد.يا اينكه حدود ساعت 2 بعد از ظهر به زور ما را كف اتاق موكت شده بد بو ميخواباندند تا هم خودشان از دست بچه هاي جيغ جيغو راحت شوند و هم به والدين ما بگويند خوب استراحت كرده و من همان موقع هم مرض همين حالا را داشتم كه تقريبا هيچ وقت به ميل خودم نميخوابم بلكه بيهوش ميشوم.خوابم نميبرد و ساعتها به بچه هاي ديگر كه خواب بودند نگاه ميكردم و لحظه شماري ميكردم تا ساعت پنج و نيم بشود تا مادرم بيايد دنبالم و از كودكستان خلاص شوم.حالا اين كودكستان ملك شخصي كسي است و مسلما ورود به آنجا ولو براي يك ثانيه غيرممكن است.مدرسه ابتداييم جايي است كه هروقت براي راي دادن به يكي از كانديداهاي مختلف انتخاباتي به آنجا ميرفتم حياطش را ميديدم و كمي از آن ميل ديدن جايي كه پنج سال نفرت انگيز را در آن گذرانده ام اقناع ميشود.

مدارس ديگر يا مكانهاي ديگر هم به همين ترتيب.از همه بدتر هم تمايلم به ديدار از پادگانهاي مختلفي است كه در طول دوران مزخرف خدمت زير سرنيزه و پرچم چركمرد،در آنها بوده ام.يقين دارم كه حتي لحظه اي دوست ندارم به آن دوران مزخرف برگردم و به قطع و يقين ميدانم كه همانجا بود كه تتمه ميل به زندگي را در من كشت و اخته ام كرد.اما باز هم كششي عجيب دارم كه محل جنايت را از نزديك ببينم و ميخواهد باورتان بشود يا نه عكس هوايي پادگانهايي كه در آنها بسر بده ام را از گوگل ديده و ذخيره كرده ام.

و حالا ميخواهيم از خانه اي كه از وقتي كه يادم مي آيد در آن بوده ام و آنجا بزرگ شده ام براي هميشه بيرون بياييم و به يك عده اي غريبه كه اينجا را خريده اند بسپاريم و برويم.از اين مسيله غمگين نيستم.بلكه با حسادتي عجيب، عصبانيم.اتاق من كه هميشه و از اول اتاق من بوده ميخواهد به دست غريبه اي بيافتد و من ديگر نخواهم توانست كه به اينجا بيايم تا وقتي كه خانه را ساليان بعد بسپرند به پتك تخريبگران تا آپارتماني چند اشكوبه از آن در بياورند.و من در زماني كه اينجا را كوبيده اند بيايم و اتاقم را در بالاي پشت بام جايي كه ديگر نيست پيدا كنم و خودم را ببينم كه در خلا، آونگ ميان زمين و آسمان بر روي تخت نيم خيز شده ام تا همچون ببري كه ميخواهد طعمه اش را بدرد روي كتابي خم شده ام و در حالي كه با دست راست گوشه كتاب را گرفته ام،با دست چپم  چربي هاي پهلو و شكمم را چنگ ميزنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت 4:9  توسط حسین  |