هميشه حس ترك كردن جايي براي هميشه آزارم ميدهد.دوست ندارم جايي را براي هميشه ترك كنم.دوست دارم بشود حداقل يك بار ديگر پس از ترك آنجا،بتوانم بيايم و آنجا را ببينم.مكانهاي زيادي هست كه دوستشان ندارم ولي از اينكه دوباره نميتوانم بدانجا بروم عصبي ميشوم.مثلا كودكستاني كه در دوران طفوليت به آنجا ميبردندم تا از ترس تنهايي و جدايي از مادرم گريه سر دهم و ساعاتي كسالت بار در پشت ميزهاي چوبي زمخت و بر صندلي هاي پلاستيكي غير منعطف بنشينم تا ماتحتم درد بگيرد.يا اينكه حدود ساعت 2 بعد از ظهر به زور ما را كف اتاق موكت شده بد بو ميخواباندند تا هم خودشان از دست بچه هاي جيغ جيغو راحت شوند و هم به والدين ما بگويند خوب استراحت كرده و من همان موقع هم مرض همين حالا را داشتم كه تقريبا هيچ وقت به ميل خودم نميخوابم بلكه بيهوش ميشوم.خوابم نميبرد و ساعتها به بچه هاي ديگر كه خواب بودند نگاه ميكردم و لحظه شماري ميكردم تا ساعت پنج و نيم بشود تا مادرم بيايد دنبالم و از كودكستان خلاص شوم.حالا اين كودكستان ملك شخصي كسي است و مسلما ورود به آنجا ولو براي يك ثانيه غيرممكن است.مدرسه ابتداييم جايي است كه هروقت براي راي دادن به يكي از كانديداهاي مختلف انتخاباتي به آنجا ميرفتم حياطش را ميديدم و كمي از آن ميل ديدن جايي كه پنج سال نفرت انگيز را در آن گذرانده ام اقناع ميشود.
مدارس ديگر يا مكانهاي ديگر هم به همين ترتيب.از همه بدتر هم تمايلم به ديدار از پادگانهاي مختلفي است كه در طول دوران مزخرف خدمت زير سرنيزه و پرچم چركمرد،در آنها بوده ام.يقين دارم كه حتي لحظه اي دوست ندارم به آن دوران مزخرف برگردم و به قطع و يقين ميدانم كه همانجا بود كه تتمه ميل به زندگي را در من كشت و اخته ام كرد.اما باز هم كششي عجيب دارم كه محل جنايت را از نزديك ببينم و ميخواهد باورتان بشود يا نه عكس هوايي پادگانهايي كه در آنها بسر بده ام را از گوگل ديده و ذخيره كرده ام.
و حالا ميخواهيم از خانه اي كه از وقتي كه يادم مي آيد در آن بوده ام و آنجا بزرگ شده ام براي هميشه بيرون بياييم و به يك عده اي غريبه كه اينجا را خريده اند بسپاريم و برويم.از اين مسيله غمگين نيستم.بلكه با حسادتي عجيب، عصبانيم.اتاق من كه هميشه و از اول اتاق من بوده ميخواهد به دست غريبه اي بيافتد و من ديگر نخواهم توانست كه به اينجا بيايم تا وقتي كه خانه را ساليان بعد بسپرند به پتك تخريبگران تا آپارتماني چند اشكوبه از آن در بياورند.و من در زماني كه اينجا را كوبيده اند بيايم و اتاقم را در بالاي پشت بام جايي كه ديگر نيست پيدا كنم و خودم را ببينم كه در خلا، آونگ ميان زمين و آسمان بر روي تخت نيم خيز شده ام تا همچون ببري كه ميخواهد طعمه اش را بدرد روي كتابي خم شده ام و در حالي كه با دست راست گوشه كتاب را گرفته ام،با دست چپم چربي هاي پهلو و شكمم را چنگ ميزنم.
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت 4:9  توسط حسین
|
چیزی برای گفتن ندارم.
وقتی در تاریکی شب به ستاره ای زل بزنید کم نور میشود.عجیب نیست,تنها دلیلی فیزیولوژیک دارد.اما من فکر میکنم در روز هم همین طور است.وقتی به چیزی زل میزنید و خیره نگاه میکنید محو میشود.استحاله میشود و دیگر چیزی که هست نیست.می شود چیزی که من از پشت عینکی تمیز نشده میبینم و اگر عینکم را بر دارم باز هم چیزی دیگر میشود و تازه هیچ معلوم نیست آن چیز در ذهن من چگونه ادراک میشود.در حالی که شی مورد نظر برای خودش همان هست که بود.پس از خودم میپرسم چه فایده که ادراک چیزی را آن طور که درک کرده ام بازگو کنم؟
خیلی وقت است که چیزی برای گفتن ندارم.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت 3:59  توسط حسین
|
موضوعی که این روزها اعصاب همه مان را فلج کرده و ذهنمان را مشغول مرگ ناباورانه دوست عزیزمان احسان شیرخورشیدی است.اینکه چقدر ناراحتم یا مثلا اشتهایم را از دست داده ام و مطالب اینچنینی موضوع صحبتم نیست.اصلا هم دوست ندارم با گفتن کلمات احساسی سوزناک دل ریش شده مان را به آتش بکشم.
الان چیزی که ذهنم را مشغول کرده سوالی است که مدام از خودم میپرسم و از جواب دادن به آن عاجزم.سوال این است:آیا یک حادثه کوچک در سالهای کودکی میتواند پرونده زندگی آدم را برای همیشه به بایگانی خاک سرد بسپرد؟و یا اینطور بپرسم:یک اتفاق کوچک در سالیان گذشته که به نظر میرسد دیگر تمام شده ولی کاملا به اتمام نرسیده تبدیل به حادترین مسیله زندگی بشود و عملا به زندگی فرد پایانی تراژیک بخشد؟
سالها پیش پسری کله شق و عاصی سوار بر دوچرخه است و با سرعتی بسیار بالا در محیط بسته حیاط خانه دوچرخه را میراند.دوچرخه به مانعی برخورد میکند و پسرک با صورت به موزاییک های کف حیاط برخورد میکند و دماغش میشکند.این دماغ هرگز جوش نخورد و پس از سال ها همچنان به وضوح جدا از استخوان بینی اش در حالتی تقریبا آویزان قرار داشت.هر بار که در زمستان با دستمال بینی اش را میگرفت دماغش یک تکان کامل میخورد.حالا میخواست عملش کند که کرد و نتیجه هم چیزی شد که همه را در بهت و اندوه فروبرد و خودش را به خاک سرد سپرد.آیا احسان آن روز که از دوچرخه افتاد میدانست که این اتفاق معمولی و عام سبب ساز مرگ در آینده ای دور میشود؟
چه کسی میداند؟
پی نوشت:این مطلب نه در جهت تبیین تقدیر ناگزیر مزخرف مذهبی است و نه مسیولیت مرگ او را از دکترابراهیمی و بیمارستان پارس سلب میکند.
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389ساعت 3:29  توسط حسین
|
از زمانی که در یکی از شرکت های تولیدی درشهرصنعتی البرزکارپیدا کرده ام بیش از یک ماه می گذرد.
کارگر خط تولید هستم .شرکت ما دارو تولید می کند.و خط تولید هم پر است از گرد و خاک.پس از اتمام
کار روزانه تمام بدنم بوی مواد معدنی و ویتامینی می دهد.موی سرم کاملا خشک و زبر می شود و در
مجاری تنفسی هم گرد و غبار مواد پر می شود.لازم به ذکر است که محیطی چنین آلوده حتما باید
سختی کار داشته باشد حال آنکه سختی کار به شرکت ما تعلق نگرفته است.
ناگفته پیدا است که عدم تعلق سختی کار به شرکت حاصل تعامل کارفرما و مسئولان صدیق و زحمتکش
اداره کار و بهداشت می باشد.مسئولان مومن و مسلمان جیبشان را پر میکنند و کارفرما کارگران را
استثمار میکند و هر چه سنگ است باید زیر پای لنگ باشد.
کار خسته کننده است و حقوق کم.برای همان شندرغاز پولی که می دهند هزار و یک منت بر سر کارگر
بیچاره می گذارند.وقتی به تولید بیشتر نیاز دارند اضافه کار اجباری است و وقتی کارگر برای صنار سه
شاهی پول بیشتر خواهان اضافه کار است او را انگل می نامند و می گویند به اضافه بیکاری نیاز نداریم.
حسابدار شرکت که همه کاره هم هست میلیاردری است که از دزدیدن پانصدتومان از حق کارگر ابایی
ندارد.هر سال هم به سفر حج میرود.چشمش دنبال زنان متاهل یا بیوه در شرکت میگردد.ولی شایعات
حاکی از چیزی بیش از چشم چرانی است.مانند آن حاجی در حکایت عبید زاکانی است که نشسته
نماز میخواند و کنیزش را ایستاده در کار میکشد.قرآن به غلط می خواند و به لغط فصیح عربی فحش
میدهد.
کارگرانی که سابقه کار در شرکت های دیگر را دارند می گویند:اینجا کویت است.
من می گویم وای به حال کارگران آن شرکت ها.پس از آن همه ایراد گرفتن به رفقای چپ مارکسیستم
دیگر رویم نمیشود بگویم:رنجبران جهان متحد شوید.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 19:0  توسط حسین
|
سلام!
به صفحه وبلاگم سلام میکنم.وگرنه وبلاگ من که خواننده ای ندارد که به او سلام کنم.خیلی وقت است که سراغت نیامده ام.دلخور نشو.حالم بد بود.خیلی بد.دلمرده بودم و بی حوصله.هر وقت هم که حوصله ای داشتم سر صبر دنبال فیلترشکن گشته ام و سپس خودم را به موج خبرهای دلخراش و جانکاه از قتل و تجاوز و هتک حرمت هموطنانم توسط نا برادران مامور به سلب امنیت شهروندان سپرده ام .هر بار یا اشک مجال ادامه ی این خود آزاری غریب و مقاومت ناپذیر را گرفته یا اعصاب خسته رخصت پیگیری حوادث را نداده است.بلند شده ام و در اتاق کوچک خود قدم زده ام .چون پرنده ای بال بسته در قفس به دور اتاق و دور خودم گشته ام.سیگاری کشیده و پس از فروکش کردن احساس خشم باز به میان تارهای اخبار حوادث شوم برگشته ام.پس از چند ساعت تحمل شکنجه روحی با اعصابی خراب از خانه بیرون میزنم تا بلکه کمی هواخوری و گپ وگفت با دوستان حالم را بهتر کند.اما آنها هم اگر بدتر از من نه بهتر هم نبودند.بعضی اخبار جگرخراش که به دست من نرسیده اند توسط دوستان بیان میشود.تصویر شهادت ندا را هم در گوشی کسی از دوستان دیدم.
شاید بگویی که مجبور نبودی اخبار را پیگیری کنی.با اینکار افسردگیت را شدیدتر میکنی.مینشستی پای ماهواره و مثلا یک کانالی که شو پخش میکند نگاه میکردی.شکیرا که به آهنگ شاد رقص عربی میکند و مدام کفل و سینه میلرزاند.یا آوریل که میخواهد دوست پسر کسی دیگر را بلند کند یا ساسی مانکن که به گفته فحشنامه کیهان از شجریان هم بهتر است.دنبال پارمیدای خودش میگردد این مانکن.نکند در تظاهرات ۲۵ خرداد گمش کرده؟نه نمیتوانم خودم را گول بزنم.اصرار دارم که در این جریانات من هم شریک باشم.حالا که از سر ترس یا نا امیدی یا دوری از تهران کاری نمیتوانم انجام دهم میخواهم با شکنجه ی روحی خودم را در شکنجه جسمی و روحی و جنسی همفکرانم شریک کنم. که میگوید من رمانتیک نیستم؟همراهی و همدلی با کسی از دور مگر اندیشه ای رمانتیک نیست؟
شاید هم گوشه بزنی که می آمدی و درد دلت را با من در میان میگذاشتی.مگر نه اینکه در تاریخ ادبیات بسیاری از انسانها درد درونشان را با صفحات سفید در میان گذاشته اند؟به من میگفتی.بث الشکوایی می نوشتی تا غمت کمی آرام گیرد و زخمها التیام یابد مگر نه این است که نوشتن برای فراموش کردن است ونه به یادآوردن؟تو نیز باید چنین میکردی.
-خوب من نکردم.نتوانستم بنویسم.اصلا تنبلی کردم.یا اصلا به قول آن رند معاصر احمد شاملوی عزیز:
بی آنکه دیده بیند
در باغ احساس میتوان کرد
درطرح پیچ پیچ مخالف سرای باد
یأس موقرانه ی برگی که بی شتاب
بر خاک مینشیند.
ولی امروز دوستی به من گفت که خانمم برایت کامنت گذاشته.دیده ای؟
خجالت کشیدم.یادم آمد که خیلی وقت است که سراغی از تو نگرفته ام.منی که پدرت بوده ام.حالا آمده ام تا سرم را بر شانه ات بگذارم و حکایت این ایام را که نبوده ام با تو بگویم.اما میدانم که میدانی که چه ها بوده است و چه شده.تمام مطالبی که نگفته ام در سفیدی برگ های تو به شکلی خوانا نوشته شده.فاصله میان یادداشت ها از فاصله میان من و خودم حکایت میکند.اما حالا که آمده ام میخواهم خبرهای خوشی بدهم.روز جمعه که من تحت تاثیر قرص ها به خوابی عمیق فرو رفته بودم مردم ایران بیداری خویش را به نمایش گذاشتند.من شرمسار دستبند سبزم شدم که لای کتاب حافظ گذاشته ام تا رند شیرازی محافظتش کند ولی مردم از خجالت هر چه سبزی وسبزینه بود درآمدند.خبر خوش دیگر اینکه اعلام کرده اند امروز عید فطر است.من که روزه نمیگیرم.به همین دلیل خوشحالم که بالاخره میشود پیش از غروب آفتاب از خانه بیرون آمد و به دور از ترس محتسب لیوانی چای در پارک و کافه نوشید و از حداقل آزادی در این جامعه بسته برخوردار شد.حافظ هم عید فطر را بسیار دوست میداشته و من اگر متهم به جزم اندیشی در تفسیر اثر ادبی نشوم فکر میکنم که دلیل شادی حافظ از جنس شادی من است.سعی میکنم زود به زود به دیدارت بیایم.
دوستدار تو حسین
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 6:48  توسط حسین
|
حکایتی عجب است این.سخنان گاه نامفهوم و پاره ای موارد نامربوط که پیر ما بیان میکند و ما را در حیرت فرو میبرد.از جمله اینکه فرموده اند که به تعاون اعتقاد دارند یا باری دیگر شاعری را مورد سوال قرار داده اند که :آیا شما شاعری؟عرض شده بلی.پیر ما این بار پرسیده اند :شعر هم میگویید؟ و همه در بهتی عظیم فرو رفته اند.و از این دست بسیار است.
اما این روزها اتفاقاتی افتاده که حقانیت سخنان به ظاهر نامربوط پیر را ثابت کرده است.حالا نیک میدانم که هر چه هست از قامت ناساز ما است وگرنه پیر ما خطا بر زبانش جاری نمیشود.دلیل محکم و دندان شکن می آورم.آن قدر محکم که ممکن است علاوه بر دندان جاهای دیگرتان هم بشکند بطوری که همه اندام ها خرد شود و از شما جز خاکستر چیزی به جای نماند و تکه ی بزرگتان بشود چند انگشت نیم سوخته. بله آن جمله تاریخی را می گویم:
«اگر قرار باشد بین راه آهن و هواپیما یکی را انتخاب کنید باید راه آهن را انتخاب کنید.»
راست است که میگویند پیر در خشت خام چیزی را میبیند که جوان در آینه نمی بیند.در بادی امر فکر میکردم پیر ما اشتباه می کند و فی الواقع هواپیما بهتر است.اما چندین مورد مانند سقوط هوا پیمای سی -۱۳۰ و هواپیمایی که سردار کاظمی را به شهید کاظمی ارتقاء داد و مواردی دیگر مرا به تردید انداخت.حالا در این هفته پس از سقوط موفقیت آمیز به قول وزیر ترابری استاندارد ترین و ایمن ترین هواپیمای دنیا در نزدیکی شهر خودمان و مورد جزیی بوجود آمده در فرودگاه مشهد که تلفات نا چیزی به بار آورده (زیرا تلفات کمتر از ۱۰۰ نفر در ایران چیزی نیست و میشود گفت به خیر گذشته است) من یقین پیدا کرده ام که حق با پیر ما است.آنقدر ایمان پیدا کرده ام که دیگر چشم و گوش بسته تمام حرفهای پیرمان را قبول دارم.
تنها یک کنجکاوی کشنده ای در من ایجاد شده است .پیر ما گفته اند:«تحریم هیچ تاثیرسوئی بر کشور ما ندارد و ما در تحریم بیشتر و یهتر پیشرفت کرده ایم.» بی صبرانه منتظرم نتیجه این تحریم ها را ببینم.چون من آرزوی ایرانی پیشرفته و سربلند را دارم.
ایدون باد.
+ نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 16:12  توسط حسین
|
۱-اگر کسی به من قولی بدهد و خلف وعده کند من از نظر اخلاقی میتوانم این مسیله خصوصی را به اطلاع عموم برسانم؟
۲-کسی کاری را انجام نمیدهد.چگونه میتوانم ادعا کنم که علت عدم انجام کار مورد نظر توسط آن شخص را میدانم؟
۳-فرض کنیم کسی خودش اقرار کرده باشد که به دلیل ترس از انجام کاری سرباز زده است .آیا میتوان او را به خاطر ترس مورد تمسخر یا تعرض قرار داد؟
۴- آیا ترس یک احساس غریزی نیست؟اگر هست پس چرا باید کسی را به خاطر داشتن این احساس مورد حمله قرار داد و لجن مال کرد؟
***
این سوالات را مقدمه قرار دادم برای رسیدن به اصل مطلبی که میخواهم بنویسم.من از طریق دوستی مطلع شدم که قرار بوده جمعی از وبلاگ نویسان قزوین در مقابل ساختمان ارشاد اسلامی فرهنگ واقع در فلکه میرعماد جمع شده و به محل سقوط هواپیمای توپولف در نزدیکی قزوین بروند .اما ماموران زحمتکش و دلسوز انتظامی و امنیتی چنان محل مورد نظر را تحت محاصره و مناظره میگیرند که انگار قرار است گروهی چریک خطرناک و مسلح در این مکان جمع شوند.
با توجه به برخورد های نیروهای انتظامی و امنیتی و لباس شخصی و ... با مردم در یک ماه گذشته نگران شدم.به یکی دو نفر از دوستان تماس گرفتم که یکی در جواب گفت:نرفتم.چون دیدم هزینه ی بیخود دادن است و بردی هم ندارد.من هم حرف او را تایید کردم و از بابت اینکه برای کسی اتفاقی نیافتاده احساس آرامش کردم.
اما پریشب که محمد صادق با من تماس گرفت و اجازه خواست نیابتا از جانب من از آقای خدا بخش بخواهد لینک وبلاگ ما را از سایتش حذف کند موافقت کردم.آمدم سایت ایشان را دیدم و حقیقتا جا خوردم.از این همه شجاعت و جسارت ایشان در مفتضح کردن اشخاص حقیقی در فضای مجازی حیرت کردم.ایشان را همچون دون کیشوت هنگامی که به جنگ آسیاب بادی میرفت در ذهنم تصور کردم.در عجبم از آنچه نوشته.آیا خودش را چون چه گوارا در معیت فیدل فرض کرده که برای فتح قله سیه را میرفته اند؟ بر چه اساسی خود را شجاع و قهرمان بی باکی دیده که این طور دیگران را به ترسو بودن متهم میکند؟
این نگاه ایشان به ترسوها نگاهی فرا اخلاقی است.وگر نه در مطالب ایشان ساختاری مشاهده نمیکنم.فرا ساختار هم پیشکش خودشان.
در همین جا از ایشان می خواهم مرا از نگاه فرا ساختارانه شان محروم کنند و لینک وبلاگ را هم معزول.
+ نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 14:30  توسط حسین
|
ساعت ۵ صبح است و در حالی که موسیقی سنتی با اجرای استاد جلیل شهناز گوش میدهم یاد هنرمند برجسته ایرانی می افتم که چهره اش با آن چشم های خمار شبیه یکی از همان مینیاتور های ایرانی است.ناگهان یاد این مینیاتوریست سینما افتادم که گفتگوهای فیلم هایش به سان سخن سعدی زیبا و روان بود.یکی از آن گفتگو ها این روزها به یادم می آیددایم.
درفیلم کمال الملک وقتی مظفرالدین شاه وکمال الملک پای کرسی کنار هم نشسته اند و استاد نقاش برای شاه از مشروطه خواهی مردم و خواست آزادی سخن میراند.رو به اتابک میگوید:اگر تفرعن اجازه داد سری به دشت و صحرا بزنید این روزها از خون جوانان وطن لاله دمیده.
در نمایی دیگر اتابک می آید به نزد سلطان و کناره گیری خود از صدارت را اعلام میکند و میگوید عزم سفر حج داردکه شاه میگوید :التماس دعا از کدام سمت عازم مکه میشوید.و اتابک در جواب میگوید از سمت شمال.شاه درجواب میگوید:از این راه به خدا نمیرسید به خود شاید.
***
قافله امروز ما هم میخواهد به مکه برسد ولی کاروانسالار ره نشناس قبله اش را به سمت شمال بسته است . نه یارای خروج از صف دارم که محتسبم به چوب میزند و نه میل به حرکت که پایم نمی رود .نه صدایم به کاوانسالار میرسد که این قول شیخ مصلح الدین را به گوشش رسانم:
ترسم که به مقصد نرسی اعرابی این ره که تو میروی به تُرکستان است
من اما سر رفتن به مکه هم ندارم.دوستتر دارم به دیدار شمس الدین محمدومصلح الدین روم و از آن جا نزد کسی روم که نخستین منشور حقوق بشر را همو نوشت و بگویم...نه هیچ نمیگویم .به آهی بسنده میکنم و به وطن می اندیشم.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 6:35  توسط حسین
|
هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد هم رونق زمان شما نیز بگذرد
وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب بر دولت آشیان شما نیز بگذرد
باد خزان نکبت ایام ناگهان بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد
آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام بر حلق و بردهان شما نیز بگذرد
ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز این تیزی سنان شما نیز بگذرد
چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد بیداد ظالمان شما نیز بگذرد
در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت این عو عو سگان شما نیز بگذرد
آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست گرد سم خران شما نیز بگذرد
بادی که در زمانه بسی شمعها بکشت هم بر چراغدان شما نیز بگذرد
زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت ناچار کاروان شما نیز بگذرد
ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن تاثیر اختران شما نیز بگذرد
این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد
بیش از دو روز بود از آن دگر کسان بعد از دو روز از آن شما نیز بگذرد
بر تیر جورتان زتحمل سپر کنیم تا سختی کمان شما نیز بگذرد
در باغ دولت دگران بود مدتی این گل ز گلستان شما نیز بگذرد
آبیست ایستاده درین خانه مال و جاه این آب ناروان شما نیز بگذرد
ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع این گرگی شبان شما نیز بگذرد
پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست هم بر پیادگان شما نیز بگذرد
ای دوستان خوهم که به نیکی دعای سیف یک روز بر زبان شما نیز بگذرد
نام شاعر:سیف فرغانی
+ نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 3:55  توسط حسین
|
کاوه ای دیگر نمی آید امید
کاشکی اسکندری پیدا شود
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 15:47  توسط حسین
|